ضمن تبریک فرا رسیدن سال نو خورشیدی به تمامی هموطنان عزیز، به اطلاع می رسانیم فعالیت این وب سایت با آغاز سال جدید متوقف خواهد شد. از همراهیتان در این مدت از سپاسگزاریم.

داستان های واقعی/ مادرم مرا بعد از مجروحیت نشناخت!

داستان های واقعی/ مادرم مرا بعد از مجروحیت نشناخت!

دفاع مقدس/ مهدی قلی رضایی" راوی کتاب لشکر خوبان :
دو تا خانم و یک مرد به اتاق ما سرک کشیدند و رفتند. مادرم را شناختم چون در حال پانسمانم بودند صدایشان نکردم. به پرستار گفتم "مادرم آمد و مرا نشناخت." پرستار فورا بدنبالشان رفت. مادر، خاله، دایی وبرادرانم آمده بودند. اشک مادرم بی صدا بر صورتش جاری بود و من شرمنده از اینکه به دردسر افتادند و از تبریز با آن سختی و با چه حالی آمدند. اصرار کردم بروند. دو روزی بودند و رفتند.
روزی به اتاق عمل بردند تا کاری کنند که عفونت کمرم حل شود. به هوش که آمدم دیدم زخم کمرم بزرگتر شده است. در اتاق سی سی یو بودیم. هفت تخت بود شاید هر روز یک مجروح در آن اتاق شهید می‌شد. روزی احساس کردم سردم هست. می‌لرزیدم. نمی دانم چی شد مجروح کناریم داد می زد پرستار، پرستار. من از هوش رفتم. چشمم را باز کردم چهار کیسه خون وصل کرده بودند، از دستهایم و پاهایم، و دستگاههایی کنارم بودند مانند شوک، اکسیژن و...
در نهایت من از قافله شهدا جا ماندم.



[ منبع این خبر سایت نامه نیوز-سیاسی می باشد، برای مشاهده متن اصلی خبر روی این قسمت کلیک کنید ]

شفاف سازی:
خبر فوق در سایت نامه نیوز-سیاسی منتشر شده و صرفا در این سایت بازنشر شده است. چنانچه به خبر فوق اعتراض دارید برای حذف آن روی این قسمت کلیک کنید.