قصه شب/ دزیره- قسمت هفتادم

قصه شب/ دزیره- قسمت هفتادم

آخرین خبر/ در این شب های بهاری می خواهیم باز هم با کتاب های خوب در کنار شما مخاطبان فرهیخته و کتابخوان آخرین خبر باشیم. این شب ها با داستان جذاب و خواندنی " دزیره" با شما هستیم. رمان دزیره یک رمان عاشقانه و تاریخی جذاب است، همانطور که حتما می دانید دزیره تاثیر زیادی روی ناپلئون بناپارت معروف داشته است و در این داستان با حقایق زیادی روبرو خواهید شد. کتابخوان و شاداب باشید.




- ژان باتیست ، اوسکار و من هرچه در قدرت داریم انجام می دهیم .
سایه ای از لبخند تمسخر آمیز او بر روی لب های پرچینش نقش بست که مرا از پای در آورد . سپس گفت :
- شما زن باهوشی هستید . وقتی شاهزاده خانم هدویک الیزابت شما را به علت آن که دختر یک حریر فروش هستید سرزنش کرد از اتاق خارج شدید و کمی بعد سوئد را ترک گفتید و هنگامی بازگشتید که ملکه سوئد بودید. مردم هرگز شاهزاده خانم الیزابت را نبخشیدند .
بدون خجالت خندید و به صحبت ادامه داد :
- ولیعهد دربار سوئد مجرد بود و همسر نداشت و ملکه مرحومه ناچار بود رل یک زن پدر را بازی کند . ها ها .... ها ها
خاطرات گذشته اش به او روح می داد و گفت :
- اوسکار فرندانش را به این جا آورد تا مرا ببیند . بله شارل و طفل جدیدش را به اینجا آورد .
- نام فرزند جدید او نیز اوسکار است .
- خانم، شارل شباهت کاملی به شما دارد .
با خود اندیشیدم که بچه ها وقتی مجبور نباشیم ساعت شش صبح برخیزیم و از آنها پرستای کنیم مایه لذت و خوشحالی هستند . سپس متوجه شدم که این شاهزاده خانم نیز تا پاسی از شب بیدار است . نوه های من یک دسته پرستار دارند در صوتی که گهواره اوسکار تا وقتی یک ساله شد در اتاق خوابم بود . شاهزاده خانم محتضر نالید و گفت :
- من هم می خواستم بچه داشته باشم ، ولی شوهر مناسبی برایم پیدا نشد . اوسکار می گوید که اگر فرزندان او با دختران طبقه متوسط مردم ازدواج کنند شما با آن اهمیتی نمی دهید . خانم شما چطور چنین پیشنهادی می کنید ؟
- در این مورد زیاد فکر نکرده ام ، ولی شاهزاده ها می توانند از القاب خود چشم بپوشند . این طور نیست ؟
- البته فقط باید نام جدیدی برای آنها انتخاب کرد مانند کنت «اپسالا» و یا بارون «دروتینگهلم » و ....
- چرا خانم ؟ ما یک نام بورژوازی خوب داریم ، برنادوت .
صورت شاهزاده خانم پیر از شنیدن جمله بورژوازی خوب منقبض گردید . و من بلافاصله برای تسکین او گفتم :
- امیدوارم برنادوت های آینده خانواده مصنف ، هنرمند و نویسنده باشند . اوسکار ذوق موسیقی دارد . عمه ی ژوزفینا نقاش قابلی است و در عین حال شعر هم می گوید . در خانواده من نیز ....
ساکت شدم . پیرزن چرت می زد و دیگر گوش نمی داد ، ولی در نهایت تعجبم شروع به صحبت کرد .
- خانم می خواستم درباره تاج با شما صحبت کنم .
با خود اندیشیدم : درحال اغما است و هرچه رو به مرگ می رود خاطراتش بیشتر دگرگون می گردد . از لحاظ ادب پرسیدم :
- کدام تاج ؟
- تاج ملکه سوئد .
ناگهان حرارت بدنم در سرمای زمستان استکهلم بالا رفت . در این سرما که من نیمه یخ زده هستم عرق کردم . چشمانش کاملا باز بود و با ملایمت و وضوح صحبت می کرد .
- خانم شما با اعلیحضرت تاج گذاری نکردید . شاید هنوز نمی دانید که ما برای ملکه سوئد نیز تاج داریم . این تاج بسیار قدیمی است ، چندان بزرگ نیست ، ولی سنگین می باشد . من این تاج را چندین بار در دست هایم گرفته ام . خانم شما مادر سلسله برنادوت هستید ، چرا تاج گذاری نکردید ؟
آهسته جواب دادم :
- تا کنون کسی به فکر آن نبوده است .
- ولی من به فکر آن بوده ام . من آخرین فرد خانواده وازا هستم و از اولین فرد خانواده برنادوت خواهش می کنم که این تاج قدیمی را بپذیرد . خانم قول تاج گذاری می دهید ؟
آهسته زمزمه کردم :
- من به این تشریفات اهمیتی نمی دهم . من برای این تشریفات مجلل ساخته نشده ام .
انگشت بی روح او برای گرفتن دست من به جلو آمد وگفت :
- دیگر وقت و فرصت ندارم که به شما التماس کنم .
دستم را روی دستش گذاشتم .
- زمانی در یک تاج گذاری ناچار بودم یک دستمال ابریشمی به روی یک کوسن حمل کنم . آن روز زنگ های کلیسای نتردام نیز درخواست و التماس می کردند .
آیا این زن محتضر می تواند افکار مرا درک کند ؟
با تنقید مرا نگاه کرد و گفت :
- خاطرات ناپلئون بناپارت را به صدای بلند برایم خوانده اند . راستی عجیب است که دو مرد بزرگ و درخشان عصر ما عاشق شما بوده اند . شما حقیقتا زیبا نیستید .
سپس آه کشید . تنفس او ملایم تر و ملایم تر شد و بالاخره گفت :
- حیف که من از خانواده وازا هستم . ترجیح می دادم که من هم برنادوت باشم و با یک فرد عادی ازدواج کنم و کمتر ناراحتی بکشم .
وقتی آنجا را ترک کردم دست شاهزاده خانم را که به عقب کشید بوسیدم و تعظیم کردم . شاهزاده خانم محتضر ، اول با تعجب و سپس با استهزا لبخند زد . زیرا من حقیقتا زیبا نیستم .


********************
پیشکار اوسکار اظهار داشت و گفت :
- والاحضرت ولایتعهد بسیار متاسفند زیرا برای ایشان امکان ندارد که بعد از ظهر روزهای این هفته یک ساعت آزاد به دست بیاورند . تمام دقایق والاحضرت گرفته شده است .
- به والاحضرت اطلاع دهید که باید خواسته مادرش را انجام دهد .
پیشکار والاحضرت کمی تردید کرد و می خواست چیزی بگوید . با نگاه تندی به او خیره شدم و او ناچار بیرون رفت . مارسیلن دختر برادرم که بعضی مواقع به اموری که مربوط به او نیست دخالت می کند گفت :
- عمه جان ، شما خوب می دانید که اوسکار تعهدات بی شماری دارد . مسئولیت های او را نیز باید در نظر گرفت . چون دو نفر از وزرای اعلیحضرت فرانسه صحبت نمی کنند ناچار اوسکار باید در شورای مملکتی نیز شرکت نماید .
در همین موقع پیشکار اوسکار مراجعت کرد و گفت :
- والاحضرت ولایتعهد بسیار متاسف هستند و ملاقات ایشان در این هفته امکان پذیر نیست .
- پس به والاحضرت اطلاع بدهید که امروز ساعت چهار بعد از ظهر در انتظار ایشان هستم . ولیعهد برای ماموریتی مرا همراهی خواهند کرد .
- علیاحضرت ، والاحضرت ولایتعهد بسیار متاسفند ....
- آقای کنت عزیز می دانم پسرم متاسف است که نمی تواند خواسته مرا انجام دهد . بنابراین به اطلاع ولیعهد برسانید که پیغام من خواسته مادرش نیست و بلکه فرمان و امر ملکه سوئد است .
وقتی ساعت چهار بعد از ظهر را اعلام کرد حضور اوسکار را اطلاع دادند . پسرم با پیشکار و دو نفر آجودانش به ملاقاتم آمده بود . دور آستین اونیفورم آبی رنگ دریاداری یک نوار سیاه بسته بود . تمام اعضای دربار به مناسبت فوت شاهزاده خانم صوفیا آلبرتینا که روز هفدهم مارس دار فانی را وداع گفت لباس عزا پوشیده اند . جسد او را در مقبره وازا در کلیسای «رایدر هلم » دفن کردند . تشییع جنازه رسمی جنازه مردم پایتخت را به هیجان آورد . زیرا همه تصور می کردند او مدتی قبل مرده است و به کلی فراموشش کرده بودند . اوسکار با روش کاملا جدی و رسمی سلام کرد و پاشنه هایش را به هم چسبانید و گفت :
- در اختیار علیاحضرت هستم .
سپس سعی کرد از بالای سرم در فضا خیره شود تا به این وسیله خشم و غضبش را نشان دهد . کلاهم را که با تور سیاه عزاداری زینت شده بود روی سرم مرتب کردم و گفتم :
- خواهش می کنم آقایان را مرخص کنید . اوسکار بیا .
بدون یک کلمه گفتگو از آپارتمان خارج شدیم و از پله ها به زیر آمدیم . او همیشه یک قدم پشت سر من حرکت می کرد . وقتی به دری که همیشه بدون جلب نظر سایرین از قصر خارج می شویم رسیدیم اوسکار گفت :
- پس کالسکه شما کجاست ؟
- هوای دل انگیزی است و پیاده خواهیم رفت .
آسمان آبی کم رنگ بود . رودخانه سبز رنگ مالار می غرید و برف های کوهستان آب می شدند و سطح رودخانه بالا می آمد . پس از لحظه ای سکوت گفتم :
- به «واسترالانگاتان » می رویم .
او جلو افتاد و من دنبال او در خیابان های باریک پشت قصر می رفتیم . اگر چه از شدت خشم و غضب خونش می جوشید ولی دائما لبخند می زد ، زیرا عابرین او را می شناختند و در مقابلش خم می شدند و احترام می کردند . من تور سیاه عزاداری را به روی صورتم کشیدم و البته این عمل لزومی نداشت زیرا لباسم به قدری ساده بود که هیچکس نمی توانست تصور کند که من علیاحضرت ملکه سوئد هستم . اوسکار ایستاد و گفت :
- علیاحضرت اینجا واسترلانگاتان می باشد . ممکن است سوال کنم از این جا به کجا خواهیم رفت ؟
- به یک مغازه حریر فروشی خواهیم رفت . این مغازه به شخصی به نام پرسن تعلق دارد . تا به حال انجا نرفته ام ولی پیدا کردن ان مشکل نیست .
اوسکار با شنیدن این حرف صبر و حوصله اش را از دست داد وگفت :
- مادر! برای اجرای دستور شما دو ملاقات و یک پذیرایی را بر هم زدم . اکنون مرا به کجا می برید ؟ یک مغازه حریر فروشی ؟ چرا دستور ندادید فروشنده دربار به خدمت شما بیاید ؟
- پرسن فروشنده دربار نیست و به علاوه من می خواهم مغازه اش را ببینم .
- ممکن است از شما بپرسم چرا مرا برای این کار احضار کردید ؟
- اوسکار می خواستم با کمک تو لباس تاج گذاریم را انتخاب کنم .... به علاوه می خواستم تو را به این مرد معرفی نمایم .
اوسکار قدرت صحبت کردن را از دست داد و پس از سکوت ممتدی گفت :
- مادر ! می خواهی مرا به یک حریر فروش معرفی کنی ؟
نیرویم را از دست دادم . شاید همراه آوردن اوسکار خوب نبود . بعضی مواقع فراموش می کنم که اوسکار ولیعهد است . راستی چگونه همه مردم به او خیره می شوند .
- پرسن شاگرد شرکت مرحوم کلاری پدر بزرگت در مارسی بود و حتی او در ویلای ما زندگی می کرد .
با نا امیدی آب دهانم را فرو بردم و به سخن ادامه دادم .
- اوسکار ، پرسن تنها شخصی است که پدرم را می شناخت و به خانه ما رفت و آمد داشت .
در این موقع پسرم نرم شد و خم گردید و دست مرا گفت و سپس هر دو به اطراف میدان نگاه کردیم و بالاخره اوسکار پیرمردی را متوقف ساخت و از او سراغ مغازه پرسن را گرفت .
متاسفانه آن پیرمرد چنان با احترام به طرف زمین خم شد که اوسکار ناچار گردید دو برابر او خم شود تا گفته او را بشنود و بالاخره هر دو راست شدند .
اوسکار با خوشحالی گفت :
- آنجا است .
مغازه ای که ما در جست و جویش بودیم نسبتا کوچک بود ولی در ویترین های آن بهترین نوع محصولات ابریشم و مخمل دیده می شد . اوسکار در مغازه را فشار داد و باز کرد . در جلو پیشخان مغازه یک گروه مشتری صف کشیده بودند . البته آنها زن های شیک پوش دربار نبودند و بلکه مردم طبقه متوسط بودند که لباس خوب در بر داشتند . صورت بدون آرایش آنها را موهای مجعد زینت داده بود . آرایش موی انها کاملا تازه و جدید بود و من به زودی دریافتم که مشتریان پرسن مردم مطلعی هستند . خانم ها با چنان تمرکز فکری به پارچه های ابریشمی اشاره می کردند که حتی متوجه اونیفورم اوسکار نشدند و چندین بار تنه خوردیم تا نوبت به ما رسید . سه مرد جوان در پشت پیشخوان مغازه ایستاده بودند . یکی از آنها صورت اسبی و موهای بور داشت وخاطره پرسن را در من بیدار می کرد . بالاخره پرسید :
- چه لازم داشتید خانم ؟
به زبان شکسته و بسته سوئدی گفتم که می خواهم پارچه های ابریشمی را ببینم ولی او متوجه گفته ام نشد . به زبان فرانسه تکرار کردم او فورا جواب داد :
- بهتر است پدرم را صدا کنم او فرانسه خوب صحبت می کند .
و سپس خارج شد .
ناگهان در نهایت تعجب متوجه شدم که تمام خریداران در کنار دیوار جمع شده و با چشمان گشاده از تعجب به ما نگاه می کردند من تور سیاه کلاهم را بالا زدم تا بهتر بتوانم پارچه های ابریشمی را ببینم . در همین موقع دری باز شد و پرسن ، همان پرسن که در مارسی بود ظاهر گردید . چندان تغییری زیادی در چهره و بشره اش ظاهر نشده فقط موهای بور او خاکستری کم رنگ شده بود . چشمان آبی رنگ او دیگر حالت کم رویی نداشتند و بلکه آرام و اطمینان بخش بودند . لبخند تحریک و تشویق کننده ، همان لبخندی که فروشنده به روی مشتری می زند بر لب داشت و به همین جهت دندان های بلند زردش ظاهر گردید و بلافاصله به زبان فرانسه پرسید :
- آیا خانم میل دارند پارچه ابریشمی ملاحظه کنند ؟
فورا جواب دادم :
- راستی زبان فرانسه شما بسیار بد است و من چه زحمتی متحمل شدم که لهجه سخت و خشن شما را تغییر بدهم .
سراپایش لرزید و دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید ولی لب پایینش شروع به لرزیدن کرد . سکوت مرگبار در مغازه حکمفرما بود .
- آقای پرسن ، مرا فراموش کرده اند ؟
پیرمرد سرش را حرکت داد ، گویی خواب می بیند . سعی کردم او را کمک نمایم و به همین جهت به پیشخوان تکیه دادم و با وضوح گفتم :
- آقای پرسن می خواهم پارچه های ابریشمی شما را ببینم .
با دستپاچگی دستش را روی ابروهایش کشید و با همان لهجه سخت و خشن به زبان فرانسه جواب داد :
- مادموازل کلاری راستی اکنون نزد من آمده اید ؟!
اوسکار دیگر قدرت تحمل نداشت . مشتریان مغازه استراق سمع می کردند . پرسن فرانسه بلغور می کرد . اوسکار به زبان سوئدی گفت :
- بهتر است علیاحضرت ملکه و مرا به دفترتان راهنمایی کنید و در آنجا پارچه های ابریشمی را نشان بدهید .
پرسن جوان تخته متحرک پیشخوان را بالا زد و از فاصله بین پیشخوان و قفسه ها ما را به دفتر کوچکی راهنمایی کرد . میز بزرگ دفتر که با دفاتر حساب مملو بود و همچنین توپ های متعدد پارچه های ابریشمی که در هر گوشه و کنار دیده می شد خاطره مغازه پدرم را در من بیدار می کرد . در بالای میز یک اعلامیه قاب شده آویخته و رنگش کاملا زرد بود، بلافاصله آن را شناختم . در کمال آرامش کنار میز دفترش نشستم و آهسته گفتم :
- خوب آقای پرسن نزد شما آمده ام پسرم را معرفی کنم . اوسکار آقای پرسن در مارسی شاگرد پدر بزرگت بوده است .
اوسکار بلافاصله با مهربانی گفت :
- راستی آقای پرسن تعجب می کنم که چرا شما مدت ها قبل به سمت فروشنده دربار انتخاب نشده اید .
پرسن آهسته جواب داد :
- هرگز در این مورد درخواست نکردم و به علاوه در بعضی مجامع بد نام هستم .
سپس انگشتش را به طرف اعلامیه دراز کرد و گفت :
- از وقتی که از فرانسه مراجعت کردم و این اعلامیه را با خود آوردم در بعضی مجامع بد نام شدم .
اوسکار پرسید :
- آن اعلامیه قاب شده چیست ؟
پرسن قاب را از دیوار برداشت و به اوسکار داد و من گفتم :
- اوسکار این اولین چاپ اعلامیه حقوق بشر است که پدربزرگت آن را به خانه آورد و آقای پرسن و من اعلامه حقوق بشر را آن قدر خواندیم و تکرار کردیم تا حفظ شدیم . آقای پرسن قبل از عزیمت به سوئد از من خواهش کرد تا این اعلامیه را به یادگار به او بدهم .
اوسکار جواب نداد ، فقط به طرف پنجره رفت و با سر دست آستین لباس مارشالی اش شیشه قاب اعلامیه را پاک کرد و شروع به خواندن آن کرد . پرسن و من به یکدیگر نگاه کردیم . او دیگر نمی لرزید فقط چشمانش مرطوب بود . آهسته گفتم :
- راستی رنگ آب رودخانه مالار به همان سبزی است که شما می گفتید . آن روز نمی توانستم قبول کنم . اکنون همان رودخانه از جلو پنجره ام می گذرد .
- راستی مادموا....معذرت می خواهم علیاحضرت همه چیز را به خاطر دارید ؟
- البته و به همین علت از دیدار شما احتراز داشتم و می ترسیدم که مبادا از من رنجیده خاطر شوید .
پرسن با آشفتگی پرسید :
- رنجیده خاطر شوم ؟ به چه علت باید از شما برنجم ؟
- برای آنکه اکنون من یک ملکه هستم در صورتی که من و شما همیشه جمهوریخواه بوده ایم .
پرسن با ترس و وحشت به اوسکار نگاه کرد ولی او به سخنان ما گوش نمی کرد و توجهش کاملا به اعلامیه حقوق بشر معطوف بود . در این موقع پرسن دیگر خجالت نمی کشید و آهسته گفت :
- مادموازل کلاری ، ما در فرانسه جمهوریخواه معتقدی بودیم ولی در اینجا سلطنت طلب هستیم .
باز به اوسکار نگاه کرد و ادامه داد :
- البته این در صورتی است که ....
سرم را حرکت دادم و گفتم :
- البته همه چیز به تربیت اطفال بستگی دارد .
- البته ، والاحضرت ولیعهد بیش از هر چیز نوه مرحوم فرانسوا کلاری است .
هر دو ساکت شدیم و به مارسی و مغازه حریر فروشی پدرم اندیشیدیم . پرسن ناگهان گفت :
- در مارسی شمشیر ژنرال بناپارت تقریبا هر شب در راهرو منزل شما دیده می شد و این موضوع باعث رنجش خاطرم بود .
صورت رنگ پریده پرسن قرمز شده بود . از گوشه چشم به او نگاه کردم و گفتم :
- آقای پرسن شما به راستی نسبت به او حسادت می کردید ؟
صورتش را برگردانید و جواب داد :
- اگر می توانستم تصور کنم که یکی از دختران فرانسوا کلاری در استکهلم خوشبخت خواهد بود ، آن وقت ....
ساکت گردید . قدرت تکلم را از دست دادم و با خود اندیشیدم «آن وقت یک خانه و یک مغازه که نزدیک قصر سلطنتی است به من تقدیم می کرد . »آ هسته گفتم :
- آقای پرسن به لباس تازه احتیاج دارم .
باز به طرف من برگشت . صورتش پریده رنگ و در عین حال بسیار متکبر به نظر می رسید .
علیا حضرت به لباس شب احتیاج دارند و یا آن که مایلند لباس روز داشته باشند ؟
- یک لباس شب که بتوان در روز هم پوشید . شاید در روزنامه ها خوانده باشید در بیست و یکم اوت تاج گذاری خواهم کرد . آیا پارچه ای دارید که برای لباس تاج گذاری مناسب باشد ؟
پرسن سرش را حرکت داد :
- البته پارچه زری سفید دارم .
در را باز کرد وگفت :
- فرانسوا آن زری سفید بافت مارسی را بیاور ، می دانی منظورم چیست ؟
سپس به طرف من برگشت .
- برای آن که خاطره پدر عزیز مرحوم شما را همیشه حفظ کرده باشم نام پسرم را فرانسوا گذاشتم .
توپ سنگین پارچه زری سفید را روی زانویم گذاشتم . اوسکار اعلامیه حقوق بشر را به کناری گذاشت و پارچه را آزمایش کرد .
- بسیار عالیست مادر .
حریر ضخیم را لمس کردم و الیاف طلای خالص را زیر دستم حس کردم اوسکار مجددا گفت :
- مادر وزن پارچه زیاد نیست ؟
- بسیار سنگین است اوسکار . من شخصا این توپ سنگین را تا کالسکه مسافری حمل کردم ، زیرا آقای پرسن آن قدر چمدان داشت که من باید به او کمک می کردم .
پرسن به سخنم افزود :
- و پدر علیاحضرت به من گفتند که این پارچه زری فقط برای لباس رسمی یک ملکه مناسب است .
- چرا تاکنون این پارچه را به شخص دیگر نشان ندادید ؟ ملکه فقید از داشتن این پارچه بسیار خوشحال و راضی می شد .
- علیاحضرت این زری ابریشمی را به یاد بود پدر شما و شرکت کلاری حفظ کردم و به علاوه .....
صورت اسبی پرسن حالت جدی به خود گرفت و ادامه داد :
- من فروشنده و طرف معامله با دربار نیستم و این برای فروش نیست .
اوسکار پرسید :
- حتی امروز ؟
- بله حتی امروز .
من راست و بی حرکت نشستم . پرسن به پسرش دستور داد و گفت :
- فرانسوا زری ابریشمی شرکت کلاری را بسته بندی کنید و در حالی که در مقابلم خم می شد به سخن ادامه داد :
- ممکن است افتخار داشته باشم که این زری را به علیاحضرت هدیه کنم ؟
سرم خم شد و قدرت صحبت کردن نداشتم .
- علیاحضرت پارچه را فورا به قصر می فرستم .
برخاستم ، روی کاغذ دیواری و بالای میز بلند دفتر نقطه کمرنگی وجود داشت که اعلامیه حقوق بشر را از آنجا آویخته بودند .
- علیاحضرت استدعا می کنم چند لحظه تامل بفرمایند .
پرسن در زنبیل کاغذ های باطله به جستوجو پرداخت و یک روزنامه کهنه برداشت و قاب محتوی اعلامیه حقوق بشر را در آن پیچید و به طرفم دراز کرد .
- ممکن است از علیاحضرت استدعا کنم که این را نیز بپذیرند .
در حالی که لبخند تمسخر به لب داشت و دندان های زردش دیده می شد به سخن ادامه داد :
- آن را در روز نامه پیچیدم تا علیاحضرت از همراه بردن آن مضطرب نشوند . من شخصا تجربیات تلخی از این اعلامیه دارم .
من و اوسکار مانند دوعاشق بازو در بازوی هم به طرف قصر به راه افتادیم . قصر سلطنتی از دور دیده می شد . و من هنوز چیزی به او نگفته بودم . با نا امیدی به جستوجوی لغات پرداختم و گفتم :
- اوسکار شاید تصور کنی که بعد از ظهر امروز را به خاطر من تلف کرده ای ولی ....
اولین نگهبان قصر پیش فنگ کرد .
- اوسکار همراه من بیا می خواهم با تو صحبت کنم .
بی تابی و بی حوصله گی او را به خوبی حس می کردم ولی بایستی روی پل رودخانه توقف می کردم . رودخانه مالار در زیر پای ما می غرید و پیش می رفت . قلبم فشرده شد . در این ساعت انعکاس چراغ های پاریس بر روی امواج ساکن و آرام رودخانه سن می رقصیدند .
- من همیشه مخفیانه امیدوار بودم که پرسن این اعلامیه را به من پس بدهد و به همین دلیل تو را با خود بردم .
- هم اکنون می خواهی درباره حقوق بشر با من بحث کنی ؟
- فقط در همین موضوع می خواهم با تو صحبت نمایم .
ولی پسرم وقت نداشت و بسیار رنجیده بود .
- مادر جان دیگر اعلامیه حقوق بشر برای من مفهوم انقلاب ندارد . در اینجا تمام مردم با سواد از آن آگاهند .
- بنابراین باید مطمئن شویم که مردم بی سواد هم آن را حفظ کنند و با وجود این می خواهم بگویم .....
- که من باید به خاطر آن بجنگم ؟ آیا باید رسما سوگند هم یاد کنم ؟
- بجنگی ؟ حقوق بشر مدت ها قبل اعلام گردیده است . تو فقط باید مدافع آن باشی .
به امواج رودخانه خیره شدم ، خاطرات کودکیم بیدار گردید . سرهای خونین را که بر روی خاک اره می غلطیدند به خاطر آوردم .
- قبل و بعد از اعلام حقوق بشر خون های فراوان جاری شده . ناپلئون ارزش آن را با ذکر قسمت هایی از آن در فرامین روزانه اش کاست و دیگران نیز به آن بارها بی احترامی کردند ، ولی پسر من باید مدافع آن باشد و فرزندانش را نیز به دفاع از حقوق بشر تعلیم دهد .
اوسکار ساکت بود . سکوتش مدتی طول کشید و سپس بسته را از من گرفت و کاغذ های آن را باز کرد و به رودخانه مالار انداخت .
به محض این که به در خلوت قصر رسیدم اوسکار ناگهان خندید و گفت :
- راستی مادرجان ، اگر پدرم از اظهار عشق و محبت عاشق قدیمی تو «پرسن » آگاه می شد چه لذتی می برد . 


ادامه دارد...
نویسنده: آن ماری سلینکو




[ منبع این خبر سایت نامه نیوز-سیاسی می باشد، برای مشاهده متن اصلی خبر روی این قسمت کلیک کنید ]

برای نمایش تمام اخبار مرتبط با عنوان «قصه شب/ دزیره- قسمت هفتادم» اینجا کلیک کنید. شفاف سازی:
خبر فوق در سایت نامه نیوز-سیاسی منتشر شده و صرفا در این سایت بازنشر شده است. چنانچه به خبر فوق اعتراض دارید برای حذف آن روی این قسمت کلیک کنید.