خاطرات یک خون آشام- جلد چهارم-اتحاد تاریک :قسمت دهم

خاطرات یک خون آشام- جلد چهارم-اتحاد تاریک :قسمت دهم

آخرین خبر/ داستان های ترسناک همیشه طرفداران مخصوص به خودش را دارد، ما هم به سلیقه شما احترام می گذاریم و هر شب با یک داستان که تن شما را بلرزاند در کنارتان هستیم. حواستان باشد در تاریکی و تنهایی بخوانید تا بیشتر بترسید. ترسناک بخوانید و شب پر از ترسی داشته باشید و کتابخوان باشید.





خانه ویکی سر نبش بود. در حالی که آسمان از ابرهای سنگین ارغوانی پر شده بود و نور حالتی داشت که انگار در زیر آب حرکت می کردند، از سمت خیابان جانبی به آن نزدیک می شدند.
مت گفت: "مثل اینکه قراره طوفان بشه "
بانی به دیمن نگاه کرد. نه او و نه استفن نور درخشان را دوست نداشتند. بانی می توانست نیرویی را که مثل یک تپش ضعیف درست از زیر سطح پوست دیمن جاری میشد، احساس کند. بدون اینکه به بانی نگاه کند لبخند زد و گفت:" با بارش برف در ژوئن چطوری؟!"
بانی شروع به لرزیدن کرد.
یکی دوبار در انبار به سمت دیمن نگاه انداخته و او را با قیافه ای حاکی از بی اعتنایی، در حال گوش دادن به داستان یافته بود. درست برعکس استفن، قیافه اش در اشاره به الینا یا وقتی که خبر مرگ سو را گفت، کوچک ترین تغییری نکرد. او واقعا چه احساسی در مورد الینا داشت؟ یک بار طوفانی را به راه انداخته و او را در آن رها کرده بود تا یخ بزند. الآن چه احساسی داشت؟ آیا او هم دغدغه گرفتن قاتل را داشت؟
مردیث گفت: " اون اتاق ویکیه. همون که پنجره ی شاه نشین ١ داره."
استفن به دیمن نگاه کرد. "چند نفر داخل ساختمون هست؟"
"دو نفر."
بانی با خودش گفت: خانم بنت بیچاره!
استفن گفت: " میخوام که هردو خواب باشند."
علی رغم میل باطنیش، بانی مجذوب موج نیرویی شده بود که از سمت دیمن احساس میکرد. قبلا توانایی ذهنیش هیچوقت این قدر قوی نبود تا بتواند ماهیت حقیقی آن را حس کند. اما اکنون تواناییش بیشتر شده بود. حالا او می توانست به همان وضوحی که ناپدید شدن نور بنفش را می دید یا پیچ امین الدوله را بیرون پنجره ویکی استشمام می کرد، آن را نیز احساس کند.
دیمن شانه اش را بالا انداخت:" اون ها خوابن."
استفن به آرامی روی شیشه زد.
هیچ پاسخی نبود یا لااقل بانی نمی توانست ببیند. اما استفن و دیمن به یکدیگر نگاه کردند.
دیمن گفت: "همین حالاشم نیمه بیهوشه."
استفن گفت :"ترسیده. من انجامش میدم، اون منو میشناسه." سر انگشتانش را روی پنجره گذاشت. "ویکی منم استفن سالواتوره. من این جام تا کمکت کنم. اجازه بده بیام تو."
صدایش خیلی ضعیف بود. حتما آن سمت شیشه چیزی شنیده نمی شد. اما لحظه ای بعد پرده تکان خورد و چهره ای ظاهر شد. بانی نفس بلندی کشید. موهای بلند قهوه ای روشن ویکی پریشان شده بود. و پوستش مثل گچ سفید. و زیر چشمانش حلقه های سیاه بزرگی افتاده بود. چشمانش ثابت و بی حالت می نمودند. لبهایش خشک و ترک خورده بود.
مردیث زیر لب گفت :" انگار برای اجرای صحنه ی افیلیای دیوانه آماده شده. با این لباس خواب و سر و قیافه."
بانی با دلسردی نجوا کرد:" شبیه تسخیر شده هاس."
استفن فقط گفت: "ویکی، پنجره را باز کن"
ماشین وار، مثل یک عروسک کوکی، ویکی دسته را خم کرد و یک قسمت از پنجره باز شد و استفن گفت:"میتونم بیام تو؟"
چشمان بی حالت ویکی روی گروه بیرون چرخید. برای لحظه ای بانی فکر کرد که او حتی یک نفرشان را هم نمی شناسد اما بعد او پلکی زد و به آرامی گفت: مردیث...بانی... استفن؟ شما این جا چی کار میکنین؟"
"منو به داخل دعوت کن، ویکی" صدای استفن حالت هیپنوتیزم واری داشت.
"استفن..." مکثی طولانی ایجاد شد و بعد "بیا تو "
قدم به عقب گذاشت و استفن یک دستش را پای پنجره گذاشت و داخل پرید. مت به دنبالش، بعد مردیث. بانی با دیمن بیرون ماند.
ویکی تقریبا با آرامش به استفن گفت:" شما نباید این جا باشین. اون میاد تا منو بگیره، اون شما رو هم میگیره."
مردیث بازویش را دور او حلقه کرد. استفن فقط گفت: "کی؟"
"اون مَرده. اون تو خواب سراغم میاد. اون سو را کشت" لحن واقع گرایانه ی ویکی واقعا ترسناک تر از هر صدای متشنجی شده بود.
مردیث با ملایمت گفت:" ویکی، ما برای کمک به تو اومدیم. همه چی درست میشه. ما اجازه نمی دیم اون به تو آسیبی بزنه، قول میدم."
ویکی چرخید تا به او نگاه کند. سر تا پای مردیث را طوری برانداز کرد که انگار او به موجود عجیب غریبی تغییر شکل داده است. بعد شروع به خندیدن کرد.
وحشتناک بود، شلیک خنده ی گرفته اش مثل هک هک سرفه بود. تا جایی ادامه پیدا کرد که بانی می خواست گوش هایش را بگیرد. بالاخره استفن گفت: "ویکی، بس کن"
قاه قاه خنده اش تبدیل شد به چیزی مثل هق هق گریه، وقتی ویکی سرش را دوباره بالا آورد از بی حالتی نگاهش کاسته شده اما در عوض بیشتر اندوهگین می نمود. او در حالیکه سرش را تکان می داد، گفت: "همه ی شما می میرین، استفن. هیچ کس نمی تونه با اون بجنگه و زنده بمونه."
استفن گفت:"ما باید اونو بشناسیم تا بتونیم باهاش بجنگیم. ما به کمک تو احتیاج داریم، به من بگو اون چه شکلیه؟"
ویکی با شانه هایی پایین افتاده، زمزمه کرد :"من نمی تونم تو خوابم ببینمش. اون فقط یه سایه اس... بدون صورت."
استفن با سماجت گفت:" اما تو توی خونه کرولاین دیدیش..." وقتی دخترک به سرعت روی خود را به طرف دیگری برگرداند، اضافه کرد:" ویکی به من گوش کن. می دونم ترسیدی. اما این خیلی مهمه. مهم تر از چیزی که بتونی بفهمی. ما نمی تونیم با اون بجنگیم مگر این که بفهمیم با چی طرفیم، و تو تنها کسی! تنها کسی که الان درست اطلاعاتی رو داره که ما نیاز داریم. تو باید به ما کمک کنی."
"من نمی تونم به یاد بیارم..."
صدای استفن سرکش شده بود. او گفت: "من یه راه دارم که میتونه کمکت کنه تا به یاد بیاری، آیا اجازه میدی امتحانش کنم؟"
زمان آهسته تر می گذشت. بعد ویکی آهی از ته دل کشید. بدنش خم شد. گفت :"هر کاری میخوای بکن. برام مهم نیس. تاثیری نداره. "
"تو دختر شجاعی هستی. حالا به من نگاه کن، ویکی. من میخوام که آرام باشی فقط به من نگاه کن و آرام باش"
صدای استفن به حد زمزمه یک لالایی پایین آمد. این برای دقایق کوتاهی ادامه پیدا کرد و بعد چشمان ویکی بسته شد.
"بشین" استفن او را راهنمایی کرد تا روی تخت بنشیند. کنارش نشست و توی صورتش نگاه کرد.
گفت :" ویکی، تو احساس آرامش میکنی و الان آرامی. هیچ کدوم از چیزهایی که به یاد میاری، به تو صدمه نخواهد زد." صدایش آرامش بخش بود. "حالا من نیاز دارم که تو به شنبه شب برگردی. الان تو در طبقه بالایی. در اتاق خواب خونه کرولاین. سو کارسون با توئه و یک نفر دیگه. من نیاز دارم که تو ببینی..."
"نه!" ویکی به خود می پیچید و عقب و جلو می رفت گویی می خواست از چیزی فرار کند. " نه من نمی تونم..."
" ویکی آروم باش. اون نمی تونه به تو آسیب بزنه. اون نمی تونه تورو ببینه اما تو می تونی اونو ببینی. به من گوش کن." همچنان که استفن حرف میزد. ناله های ویکی ساکت شد. اما او آرام و قرار نداشت و بخود می پیچید.
"تو باید ببینیش، ویکی. کمک کن باهاش بجنگیم. اون چه شکلیه؟"
"اون شبیه شیطانه"
تقریبا این را فریاد زد. مردیث سمت دیگر ویکی نشست و دستهایش را گرفت. به بانی نگاه کرد که بیرون از پنجره با چشمان گرد شده اش ایستاده و در جواب شانه اش را کمی بالا انداخت. بانی در مورد اینکه ویکی راجع به چه چیزی حرف میزد هیچ نظری نداشت. 
استفن یکنواخت گفت: "بیشتر برام بگو."
دهان ویکی باز و بسته شد. سوراخ های بینی اش را منقبض کرد، انگار که چیز بدی را استشمام می کرد.وقتی که حرف زد جملات را بریده بریده ادا میکرد انگار که حالش را بهم می زدند.
"اون یه بارانی کهنه پوشیده... در باد دور پاهاش می پیچه. اون باد رو درست کرده. موهاش بلونده، تقریبا سفید... موهاش در تمام سرش صاف ایستاده، چشماش آبیه...آبی براق" ویکی لبش را لیس زد و آب دهانش را قورت داد در حالیکه قیافه اش منزجر به نظر می رسید، گفت:"آبی رنگ مرگه."
رعد و برقی غرید و صدای ناگهانی و بلندی در آسمان پیچید. دیمن سریعا بالا را نگاه کرد. بعد اخم کرد و چشمانش را تنگ کرد.
"قدش بلنده و می خنده. دستشو به سمت من دراز می کنه، می خنده، اما سو جیغ میزنه : نه، نه و سعی میکنه منو کنار بکشه. پس اون در عوض سو رو میگیره. پنجره ها شکستن، بالکن سمت راسته. سو گریه میکنه: نه لطفا... و بعد من اونو دیدم. من دیدم سو رو پرت کرد..." دندان های ویکی به هم می خورد.
صدایش با هیجان شدیدی بالا رفت.
"ویکی همه چیز خوبه، تو واقعا اون جا نیستی، تو در امانی"
"اوه، لطفا نه... سو! سو! سو!"
"ویکی با من باش، من فقط یه چیز دیگه می خوام، به اون نگاه کن. به من بگو آیا اون یه جواهر آبی داره..."
اما ویکی سرش را به تندی عقب و جلو می برد. هق هق می کرد. هر ثانیه، عصبی تر می شد. "نه! نه! من نفر بعدیم! من نفر بعدیم!" ناگهان چشمانش را باز کرد گویی خودش را از خلسه اش بیرون کشید. شوک زده بود و نفس نفس می زد. بعد سرش را به اطراف تکان داد.
روی دیوار عکسی با صدای تلق تقلی تکان می خورد.
آینه ای با قاب خیزران همراه این جریان شد و سپس، شیشه های عطر روی میز آرایش. با صدایی شبیه سرخ شدن پاپ کرن، گوشواره های روی آویز، پایین می افتادند. صدای تلق تلوق بلندتر و بلندتر شد. کلاهی حصیری از قلابش پایین افتاد. عکس ها پشت سر هم از آینه پایین افتادند. نوارها و سی دی ها روی طاقچه در هم پاشیدند 
مردیث سر پا ایستاده بود و مت هم همین طور. او مشتش را گره کرده بود.
ویکی وحشیانه فریاد می زد:" تمومش کن! تمومش کن!"
اما آن متوقف نشد. مت و مردیث به دور و برشان نگاه می کردند که اشیای جدیدی به رقص می افتادند.
هرچیز متحرکی می لرزید، بی ثبات شده بود و به این سو و آن سو می جنبید. انگار که در اتاق زلزله ای در حال وقوع بود.
ویکی در حالی که دستهایش را روی گوشهایش گذاشته بود فریاد میزد: "بسه! بسه!"
مستقیما در بالای خانه رعد وبرقی منفجر شد.
بانی که زمانی که آذرخش مارپیچی که تمام آسمان رادر برمی گرفت، دید، از جایش پرید و به طور غریزی به چیزی چنگ انداخت تا محکم به آن بچسبد. همان طور که آذرخش می درخشید پوستری روی دیوار ویکی به طور اریب پاره شد انگار که چاقویی نامرئی آن را بریده باشد. بانی جیغش را خفه کرد و محکم تر چنگ انداخت.
سپس انگار که کسی یواشکی کلیدی را خاموش کرده باشد، همه صداها خوابید. 
اتاق ویکی آرام بود. در حاشیه جلو لامپی کمی به این سو آن سو می جنبید. پوستر به دو قسمت نا منظم تقسیم شده بود که در بالا و پایین لوله شده بودند. ویکی به آرامی دستش را از روی گوشش پایین آورد.
مت و مردیث لرزان اطراف را نگاه کردند.
بانی چشمانش را بست و چیزی شبیه به دعا را زیر لب زمزمه کرد. تا وقتی دوباره آنها را باز نکرده بود نفهمید که چه چیزی را محکم گرفته است. آن چیز سرد و نرم، ژاکتی چرمی بود.
گرچه دیمن خودش را از او دور نکرده بود. اکنون نیز تکان نمی خورد. کمی به جلو خم شد. چشمانش را تنگ کرد و با دقت اتاق را نگاه کرد. گفت:" آینه را نگاه کن”
همه همین کار را انجام دادند. نفس بانی حبس شد. دوباره انگشتانش را محکم کرد. آن را تا بحال ندیده بود اما حتما زمانی که همه چیز در اتاق از جا در رفته، اتفاق افتاده بود.
با رنگی که روی میز بود روی سطح شیشه ای آینه قاب خیزرانی با خط خرچنگ قورباغه ای دو کلمه نوشته شده بود.
شب خوش، عزیزدلم.
بانی زیر لب گفت: "اوه خدایا"
استفن رویش را از آینه به سمت ویکی چرخاند. بانی با خودش فکر کرد که چیز متفاوتی در مورد او وجود داشت. سعی میکرد خودش را آرام و باوقار نشان بدهد. مثل سربازی که تاییدیه یک مبارزه را گرفته بود. انگار که مبارزه ای شخصی را پذیرفته بود.
چیزی را از جیب عقبش بیرون کشید و باز کرد. شاخه هایی از گیاهی با برگ های بلند سبز و گل های ریز بنفش را آشکار کرد.
به تندی گفت: "این گل شاهپسنده. شاهپسند تازه" صدایش صاف و پرحرارت بود. "من اینو بیرون فلورانس چیدم. الان اونجا گل میده." دست ویکی را گرفت و پاکت را در آن فشار داد. "من می خوام که اینو بگیری و نگهش داری. مقداری در هر یک از اتاق های خونه بریز، و اگر میتونی تیکه هاییشو توی کت پدر و مادرت پنهان کن. بنابراین این همیشه نزدیکشونه. تا زمانیکه این با توئه اون نمی تونه وارد ذهنت بشه. اون میتونه تورو بترسونه ویکی، اما نمی تونه مجبورت کنه کاری انجام بدی. مثل باز کردن پنجره یا در براش، و گوش کن ویکی چون این خیلی مهمه"__


نویسنده: ال جی اسمیت
ادامه دارد...






[ منبع این خبر سایت نامه نیوز-سیاسی می باشد، برای مشاهده متن اصلی خبر روی این قسمت کلیک کنید ]

برای نمایش تمام اخبار مرتبط با عنوان «خاطرات یک خون آشام- جلد چهارم-اتحاد تاریک :قسمت دهم » اینجا کلیک کنید. شفاف سازی:
خبر فوق در سایت نامه نیوز-سیاسی منتشر شده و صرفا در این سایت بازنشر شده است. چنانچه به خبر فوق اعتراض دارید برای حذف آن روی این قسمت کلیک کنید.